سرمقاله

جشنواره و پس از آن: ناخوشی‌ها و خوشی‌ها

نویسنده: سردبیر/ محمد شكیبا‌نیا
تا به حال حین رانندگی در تقاطعی که چراغ راهنمایش درست کار نمی‌کند و ماشین‌ها در هم گره خورده‌اند گیر افتاده‌اید؟...
تا به حال حین رانندگی در تقاطعی که چراغ راهنمایش درست کار نمی‌کند و ماشین‌ها در هم گره خورده‌اند گیر افتاده‌اید؟ وضعیت بلبشوی روزهای آخر جشنواره‌ی فیلم فجر امسال برای من چنین صحنه‌ای را تداعی می‌كرد. بسیاری راه خود را رفتند و تا توانستند به دیگران راه ندادند و هم‌زمان از بی‌ملاحظگی بقیه غرولند کردند. بسیار بیشتر از سال‌های قبل، بعد از اعلام اسامی نامزدها خیلی‌ها یادشان افتاد که انتخاب‌های این جشنواره کلا سفارشی و حق‌خوری است و ارزشی ندارد و حالا که ما در همه‌ی رشته‌ها نامزد نیستیم «اصلا سیمرغ کیلویی چند». یک کارگردان تازه‌کار داوران جشنواره را به «حسادت و بلاهت و جهالت و حذف» متهم کرد و یک کارگردان باسابقه آنها را از یک عده «کور و کر» هم بدتر دانست. تعدادی بازیگر و فعال فضای مجازی هم سنگ تعدادی دیگر را به سینه زدند و از حق‌خوری داوران شکایت ‌کردند. بهروز افخمیِ برنامه‌ی تلویزیونی هفت که یک فیلم را «با فاصله‌ی خیلی زیاد» بهتر از بقیه می‌دانست مانند یک لَلِه‌ی پای‌کار که حتی با تندی بدون سابقه جلوی مسعود فراستی هم ایستاد و او را به نادانی و نافهمی متهم کرد، ادعاهای درشتی علیه داوری طرح کرد و شخصیت و عدالت داوران را نشانه گرفت و شاید تا همین الان هم معتقد است جایزه‌ی بهترین فیلم را فشار او و برنامه‌اش برای فیلم مورد نظر جور کرده. تعدادی ناصح مشفق هم بودند که ایرادها و نابسامانی‌های جشنواره را می‌دیدند و می‌فهمیدند اما هرچه از پایبندی به اصول و قواعد بازی گفتند و نوشتند کسی حرفشان را نخرید و صدایشان در غوغا و حواشی شنیده نشد. حتی خود داوران هم نکاتی در آسیب‌شناسی اتفاقی که افتاده منتشر کردند و تا حدودی میزان بالای خطای سیستمی در داوری را  گزارش کردند که آن هم در فضای «دیگی که برای من نمی‌جوشدِ» دوستان فرهنگی‌مان، ارزش تأمل نیافت. حالا با گذشت زمان و فاصله گرفتن شاید بتوان ادعا کرد که کل این ماجراها می‌توانست خیلی خیلی کمتر و در حد متعارف همان سال‌های گذشته باشد اگر آداب و آیین جشنواره به‌ناگاه این‌قدر تغییر نمی‌کرد و چراغ راهنمایی این چهارراه پرتردد را با احتیاط بیشتری کنترل می‌کردند. به شکل کاملا ریاضی، ارزیابی 33 فیلم به‌جای 22 فیلمِ هرساله، در مدت‌زمان کوتاه آن هم برای اعطای 18 جایزه‌ی جورواجور توسط یک هیئت هفت‌نفره، خطای سیستمی را آن‌قدری افزایش می‌دهد که بسیاری از ارباب فرهنگ و هنر سینمای ایران را به بی‌فرهنگی و بی‌ادبی بکشاند. و یادمان نرود که همه‌ی این غوغا و هیاهو در اصل برای این است که جشنواره‌ی دولتی فیلم فجر و همه‌ی سیمرغ‌‎هایش برای اغلب سینماگران ایران مهم‌ترین و اصیل‌ترین رویداد سینمایی است، آن‌قدر که هیچ‌چیز ناروایی را در آن تاب نمی‌آورند؛ آن‌قدر که اگر از چیزی بدشان بیاید مانند کودکی که سر سفره قهر می‌کند، قهر می‌کنند، اما یک چشمشان همچنان به سفره است.

دشت بی‌فرهنگی ما
ماجرای رفتن مسعود فراستی به کمیسیون فرهنگی مجلس و متعاقب آن نوشته‌های به‌دور از ادب برخی بازیگران و نویسنده‌ها و جوابیه‌ی افخمی و انواع و اقسام واکنش‌های شبکه‌های خبری و تحلیلی مجازی و غیرمجازی یک چیز را مدام در ذهن من تازه می‌کرد: فرهنگ جامعه‌ی امروز ما همین رفتار نخبه‌های فرهنگی ماست که شاهدش هستیم. بیهوده نباید به شکوه تخت‌جمشید و غرور ایرانی و اینها دل خوش کرد.

کلوپ بازنده‌ها
من روزگار طولانی‌ای از جوانی‌ام را در روایت فتح گذراندم، در دوران بعد از جنگ و بعد از سیدمرتضی آوینی. از این رو عجیب نیست که سینمای انقلاب و دفاع مقدس برایم بسیار مهم باشد. فیلم‌هایی مثل شیار 143، ایستاده در غبار و روزهای زندگی را در سال‌های اخیر و همه‌ی فیلم‌های درخشان این سینما را در دوران گذشته بسیار دوست دارم. در جشنواره‌ی امسال دو فیلم برایم اهمیت بیشتری داشت. فیلم ویلایی‌ها که بدون هیچ بررسی تکنیکی و سینمایی طعم خوشی برایم داشت. طعم دل‌چسبی که با برخورد احساسی و عصبی کارگردانش تلخ شد. از این رو دوست دارم چیزهایی بنویسم فقط و فقط به خاطر اهمیتی که این کار و کسانی برایم دارند که آن را با انگیزه و علاقه تولید کرده‌اند. دوست دارم به کارگردانش این امر بدیهی را یادآوری کنم که داوران جشنواره طبق حقی که جشنواره برایشان قایل شده و تک‌تک شرکت‌کنندگان در جشنواره با امضای فرم شرکت در آن، آن را پذیرفته و تأیید کرده‌اند، نامزدها و برندگان را تعیین می‌کنند و اگر فهرست آنها مطابق پیش‌بینی من و شما درنیامد دلیل حسادت، بلاهت، جهالت و حذف نیست. به عنوان آدم‌ فرهنگی لازم است برای این اتهامات دلیل روشن‌تر و محکم‌تری داشته باشیم. از طرفی اگر فیلمی در رشته‌ای بین پنج نامزد قرار نگرفت معنی‌اش این نیست که آن فیلم بد است. چرا گمان می‌کنید فیلمنامه‌ی فیلم یا کارگردانی فیلم شما چون در فهرست نامزدها نبوده از نظر داوران بد بوده. یک بار دیگر گفت‌وگوی تلفنی‌تان را با برنامه‌ی هفت گوش کنید. استنتاج غلط شما ممکن است به درد ژورنالیسم مد نظر برنامه‌ی هفت بخورد اما کاش دوست شفیق و دلسوزی داشتید که ضمن همدردی با شما برای نادیده گرفته شدن ارزش‌های فیلمتان، اشتباهات منطقی کلامتان را گوشزد می‌کرد. به شما می‌گفت که در فراخوان 20 شهریور امسال سیمرغ بلورین جایزه‌ی ویژه‌ی استعداد درخشان برای فیلم‌های اول اعلام شده بود و خلق‌الساعه نبوده. به شما می‌گفت که اتفاقا امکان دارد فیلمی در هیچ رشته‌ای برگزیده نباشد اما چیزی داشته باشد که شایسته‌ی تقدیرش کند و به شما می‌گفت عبارت‌های «برگزیده نیست» با «بد است» معادل هم نیستند.
فیلم ماجرای نیمروز بهترین فیلم جشنواره بود. این نظر من حتی بعد از انتشار جمع‌بندی منصفانه‌ی 37 منتقد مجله‌ی فیلم که در آن فیلم رگ خواب بهترین فیلم شد تغییری نمی‌کند. اما ماجراهای روزهای آخر جشنواره نشان داد که یک نفر ممکن است کارگردان بسیار خوبی باشد اما کنشگر اجتماعی خوبی نباشد. ممکن است قواعد ساخت اثری بدیع و جذاب را بداند اما قواعد ادب و آداب حرفه‌ای را هنوز باید بیاموزد. محمدحسین مهدویان بلافاصله بعد از اعلام اسامی نامزدها و داشتن نُه نامزد در بین اسامی به هشت نفر دیگر از عواملش نامه‌ای نوشت و معلوم شد از این‌که داوران آنها را در همه‌ی رشته‌ها نامزد نکرده‌اند دلخور است. نوشته‌اش اگرچه به نظر یک دلجویی خصوصی می‌آمد، نشر آن در فضای مجازی و مقایسه‌ی‌ سینمای کشور با طویله بسیار حاشیه‌ساز شد. او که به در گفته بود تا دیوار بشنود روز بعد بدون این‌که پیام قبلی را حذف کند عذرخواهی کرد و گفت منظورش فقط بعضی‌ها بوده و برعکس منیر قیدی که مردانه پای اعتراضش ایستاد و صحنه‌‌ی جشنواره را ترک کرد، او پا پس نکشید و اگرچه سیمرغ را بی‌اهمیت دانسته بود اما در اختتامیه هم شرکت کرد و وقتی جایزه‌ی بهترین فیلم را داوران اعلام کردند او با جویدن نمایشی آدامس و بی‌محلی به داوران روی سن رفت تا کنار تهیه‌کننده‌ی فیلمش باشد. تکلیفش که با داوران معلوم شد به هوای تقدیر از رأی مردمی نوشت: «نه، مثل این‌که خداوند هنوز هم جای حق نشسته». و این‌طور شد که شانس آوردیم نظر خدا جور دیگری نشد. کار به همین‌جا ختم نمی‌شود و در چند پست دیگر هم او بدون داشتن شواهد محکمه‌پسند و از روی ظن و قراین ناکافی، یکی از داورها را مدام متهم به توطئه علیه فیلمش می‌کند. همه‌ی اینها از کسی که فهم و درایتش از زمانه و روایت موفقش از داستان‌هایی که صدباره شنیده بودیم و فقط این را می‌پسندیم، عجیب است. در همان پست‌ها نوشته است که قواعد بازی را می‌فهمد. اما فکر کنم نتوانسته به آن عمل کند. کاش دوست شفیقی بتواند به او بگوید که «با سنگدلان منشین تو گوهر این کانی» و به او بقبولاند که هرچقدر کارگردان خوبی است فعال اجتماعیِ کم‌تجربه‌ای است. شلوغ کردن و غوغا راه انداختن و تند شدن و برخورداری از ژورنالیسم متلک و کنایه کارِ برنده‌ها نیست. آنها که به کار خودشان ایمان دارند و می‌دانند چه کرده‌اند به «جای حق نشستن خداوند» کاری ندارند و ناملایمات داوری و قضاوت را فروتنانه و دلگیر، گردن می‌نهند و با رفتار و ادبیات نامناسب، خود را وارد «کلوپ بازنده‌ها» نمی‌کنند.
مهم‌ترین چیز بعد از هر جشنواره فراموشی است و تلاش برای ساختن کار بعدی. همان کاری که ممکن است شاهکار از آب دربیاید.

پایان خوش
جشنواره‌ی امسال با همه‌ی حواشی تلخ، خوشی‌هایی هم داشت که در هیاهو گم شد. اکران منظم و سروقت فیلم‌ها در کاخ جشنواره و سینماهای دیگر، انتقال فرش قرمز به سینمای مردمی جایی که واقعا به آن تعلق داشت، اکران هم‌زمان در مراکز استان‌ها، کیفیت بالای بخش سینمای مستند و مهم‌تر از آن جایزه‌ای که به یک مستند موسیقی اعطا شد و بازگشت خوشایند سیمرغ  فیلم کوتاه چیزهایی نیستند که همین‌طوری اتفاق بیفتند.
علاوه بر آن، شب پیش از نوشتن این سرمقاله، فیلم فروشنده جایزه‌ی اسکار برد و با همه‌ی حرف‌هایی که در فضای مجازی پر شده و با همه‌ی نقدهایی که درباره‌ی این فیلم در همین مجله نوشته‌ایم، نمی‌توان از اتفاقی که افتاده خوشحال و مفتخر نبود. یک وجه آن، خوشحالی برای ایرانمان است و پیامی که از ایران به گوش مردم آن طرف دنیا رسید. وجه دیگر خوشحالی این است که هنوز حتی در هالیوودی‌ترین نقطه‌ی دنیا هم ممكن است محتوای یک سینما بیشتر از تکنیک، فرم و قواعد آهنین آن دیده شود. کارگردان فیلم تونی اردمن که رقیب فروشنده و شانس اصلی دریافت اسکار بهترین فیلم خارجی بود گفته:
«فروشنده باید اسکار می‌گرفت. ارزش حمایت از یک تفکر بیش از حمایت از یک فیلم است».


 سردبیر/ محمد شكیبا‌نیا



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code