پایان بندی

پایان‌بندی :‌نفرت

دنیا از آن ماست

نویسنده:
سعید که برای پس گرفتن پولی که به یکی از دوستانش قرض داده همراه اوبر و ونیس به پاریس رفته، هنگام بازگشت از آپارتمان دوستش توسط پلیس لباس شخصی که به او و اوبر مظنون شده، دستگیر می‌شود و ونیس هم فرار می‌کند...
سعید که برای پس گرفتن پولی که به یکی از دوستانش قرض داده همراه اوبر و ونیس به پاریس رفته، هنگام بازگشت از آپارتمان دوستش توسط پلیس لباس شخصی که به او و اوبر مظنون شده، دستگیر می‌شود و ونیس هم فرار می‌کند. پلیس، سعید و اوبر را بازداشت می‌کند و در بازداشتگاه هردو مورد آزار و ضرب و جرح پلیس قرار می‌گیرند. شب‌هنگام وقتی پلیس آن دو را آزاد می‌کند دیگر قطار شب را از دست داده‌اند و نمی‌توانند به شهرکشان بازگردند، مجبورند در پاریس بمانند و تا صبح صبر کنند. در ایستگاه قطار به ونیس برمی‌خورند که از تنها گذاشتن دوستانش در مقابل پلیس شرمگین است و منتظر آنهاست. برای گذراندن شب، جایی بهتر از مرکز خرید نیست؛ سه‌تایی به مرکز خریدی می‌روند و وقتی در آنجا مشغول تماشای اخبار هستند، متوجه می‌شوند دوستشان عبدل که در کما بوده، فوت کرده است. از مرکز خرید بیرون می‌زنند و به پشت‌بام ساختمانی می‌روند که مشرف به پاریس است و برج ایفل در دورنمای آن خاموش و روشن می‌شود. سعید از بالای بام، چندین پلیس و گروهی از جوانان کله‌پوستی را می‌بیند و آنها را به باد تمسخر می‌گیرد. اما هنگام بازگشت، گرفتار می‌شوند و کله‌پوستی‌ها، اوبر و سعید را به دام می‌اندازند. ونیس که پشت سر آنهاست، اسلحه‌اش را که حین درگیری‌های شب‌های قبل، از پلیس دزدیده، بیرون می‌آورد و کله‌پوستی‌ها با دیدن اسلحه‌ی ونیس پا به فرار می‌گذارند؛ اما یکی از آنها هنوز گرفتار و زیر دست‌و‌پای ونیس است در حالی‌که ونیس اسلحه‌اش را روی مغز جوانک گذاشته. اوبر که از دزدیدن اسلحه‌ی پلیس توسط دوستش ناراحت است، شروع به برانگیختن ونیس می‌کند چراکه مطمئن است ونیس اهل خشونت نیست و فقط از شرایط پیش‌آمده و مرگ عبدل عصبانی و ناراحت است. ونیس که طی آشوب‌های شهرک و در تمامی بیست‌وچهار ساعت گذشته به دنبال فرصتی برای بیرون‌ریزی نفرتش بوده، حالا آن فرصت دلخواهش را به دست آورده و اگر بخواهد می‌تواند با خالی کردن تفنگش در مغز جوانک، هم نفرتش را خالی کند و هم اعتباری برای خودش در میان شهرک‌نشینان به دست بیاورد، اما از کشتن جوانک صرف‌نظر و رهایش می‌کند. کم‌کم صبح شده و سه‌تایی سوار قطاری می‌شوند و به سوی شهرک می‌روند. پای پله‌های شهرک از یکدیگر خداحافظی می‌کنند و ونیس اسلحه‌اش را به اوبر می‌سپارد. چراکه اگر اسلحه در دست کسی مانند او باشد که معتقد است جواب نفرت، نفرت نیست، احتمال آسیب دیدن همه کمتر است. هنوز سعید و ونیس دور نشده‌اند که ناگهان ماشین پلیس آن‌دو را متوقف می‌کند. اوبر بازمی‌گردد و متوجه می‌شود دوستانش توسط پلیس بازجویی می‌شوند؛ دوان‌دوان خودش را به آنها می‌رساند تا از فاجعه‌ای که بویش را استشمام کرده جلوگیری کند. چهره‌ی یکی از پلیس‌ها آشناست، او همان پلیسی است که روز قبل با ونیس بگومگو کرده‌اند....



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code