نوستالژی

فیلمی یكه درباره‌ی حرمان و تنهایی

نویسنده:
مردی تنها در بیابان به راه خود می‌رود. او هیچ خاطره‌ای ندارد، گذشته‌ای ندارد، آینده‌ای ندارد. او آبادی‌ای می‌یابد که در آن یك پزشک آلمانی، تبعیدی‌ دیگری، به چند جا تلفن می‌کند....
مردی تنها در بیابان به راه خود می‌رود. او هیچ خاطره‌ای ندارد، گذشته‌ای ندارد، آینده‌ای ندارد. او آبادی‌ای می‌یابد که در آن یك پزشک آلمانی، تبعیدی‌ دیگری، به چند جا تلفن می‌کند. و سرانجام برادر این مرد می‌آید تا او را به خانه‌اش برگرداند. بیایید به جای این‌که به اینها به عنوان شروع یک داستان فکر کنیم، مشخصاً آنها را به عنوان بیست دقیقه‌ی اول یک فیلم در نظر بگیریم. وقتی برای اولین بار پاریس، تگزاس را می‌دیدم، واکنش بلاواسطه‌ام به صحنه‌های شروع فیلم یک حس معماگونه بود: هیچ حدسی نداشتم که این فیلم به کجا قرار بود ختم شود، و این‌که به خودی خود هیجان‌انگیز بود، چرا که در زمانه‌ی بسیار عمل‌گرای ما، گویی بهترین فیلم‌ها هم جز محصولات مشتری‌پسند قابل‌پیش‌بینی نیستند. اگر فیلم زیاد می‌بینید، می‌توانید به تماشای فیلمی بنشینید و راحت حدس بزنید بعدش چه می‌شود، و بیشتر مواقع حدستان درست باشد.
اما با پاریس، تگزاس نمی‌توانید این کار را بکنید. این فیلمی یکه است درباره‌ی احساس حرمان، تنهایی و عجیب‌غریب بودن. آدم‌های این فیلم از آنهایی نیستند که قبلاً در بسیاری از فیلم‌های دیگر دیده باشیم‌. برای بعضی‌ها ممکن است این امر خوشایندی نباشد؛ در واقع من نقدهایی خوانده‌ام بر پاریس، تگزاس که شاکی‌اند از این‌که آن پزشک توی آن بیابان درندشت چرا آلمانی است و یکی دیگر از شخصیت‌های فیلم فرانسوی است. آیا مقدر است که آدم‌های یک فیلم همه باید از آمریکای میانه باشند، همه آدم‌هایی باشند که انگار از یک کمدی موقعیت تلویزیونی به سینما کوچ کرده‌اند؟...
راجر ایبرت
ترجمه‌ی سجاد سیروس



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code