نوستالژی

یك فیلم

قصاب

نویسنده: روبرت صافاریان
می‌گویند فیلمساز وقتی دست به کار ساختن فیلمی می‌شود، نیتش ساختن یک صحنه‌ی بخصوص از فیلم است...
می‌گویند فیلمساز وقتی دست به کار ساختن فیلمی می‌شود، نیتش ساختن یک صحنه‌ی بخصوص از فیلم است. اصلاً فیلم را برای ساختن آن صحنه می‌سازد. این موضوع درباره‌ی تماشاگر هم صادق است. بیشتر تماشاگران فیلم‌ها را با یک صحنه از آن به یاد می‌آورند و وقتی می‌خواهند فیلمی را دوباره ببینند، برای دیدن همان یک صحنه است.
قصاب را نخستین بار در اوایل دهه‌ی 50 شمسی دیدم، در کانون فرهنگی انجمن ایران و فرانسه. از شابرول فیلم‌های زیادی به فارسی دوبله و نشان داده نشده بود. نسخه‌ی مُثله‌شده‌ی فیلم غزال‌های او را در سینما دیده بودم و شنیده بودم قصاب بهترین فیلم اوست. فیلم مثل بسیاری از فیلم‌های موج نو فرانسه مسحورکننده بود. پایان فیلم، به‌خصوص تصویر خاموش شدن چراغ قرمز بالای در آسانسور که نشان مرگ قهرمان فیلم بود و مهم‌تر از آن تصویر درشت چهره‌ی هلن با چراغ‌های سیتروئنی که در پس‌زمینه دیده می‌شد، بیش از همه در یادم ماندند. برای من قصاب به‌تدریج شد این تصویر آخری. فرصت دیدن قصاب دست نداد تا سی سال بعد. حتی‌ فیلمی‌ها هم نداشتند این فیلم را. تا روزی دی‌وی‌دی آن را دست یکی از دوستانم دیدم، ازش به عاریه گرفتم و دیگر پسش ندادم. وقتی دوباره این فیلم را دیدم، جادوی آن تصویر آخر جای خودش بود، اما جادوی استفان اودران هم به آن اضافه شد و تازه فهمیدم که فیلم بسیاری چیزهای دیگر هم دارد. این‌بار صحنه‌ی چکیدن خون بر ساندویچی در دست یک دانش‌آموز شد تصویر شاخص فیلم. شاید چون حضور پررنگ اندیشه‌ی ضدگوشت‌خواری را در سراسر فیلم جاری دیدم...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code