يادداشت

مدرنیته‌ی نا‌امید و نگاه نسل تازه

نویسنده: فریدون جیرانی
مهندس به‌ عنوان نمادی از طبقه‌ی متوسط مدرن از غرب پیش عمویش می‌آید تا نظام اقتصادی متکی به زمین و دامداری را با راه انداختن خوکدانی و مکانیزه‌کردن کشاورزی به هم بریزد...
مهندس به‌ عنوان نمادی از طبقه‌ی متوسط مدرن از غرب پیش عمویش می‌آید تا نظام اقتصادی متکی به زمین و دامداری را با راه انداختن خوکدانی و مکانیزه‌کردن کشاورزی به هم بریزد. او حتی در فضای سنتی خانه‌ی عمویش در مکانی خارج از اتاق خودش جلوی چشمان عمویش با زن خارجی‌اش تا جاهایی پیش می‌رود كه نباید. او آن‌قدر از فرهنگ غرب تأثیر گرفته که ابایی ندارد با زن تقی‌پستچی که ناتوان جنسی است، رابطه برقرار کند. تقی‌پستچی که قرار است نماینده‌ی طبقه‌ی پایین جامعه باشد، چون قدرت آن را ندارد که با ارباب و برادرزاده‌اش مقابله کند، زنش را می‌کشد و خودش ویران می‌شود. این مدرنیته‌ی ویران‌کننده که در سال 51 در فیلم پستچی نشان داده می‌شود، متأثر است از فضای روشنفکری آن دوران که هم از گئورگ بوشنرِ چپ خط می‌گیرد و هم نمی‌خواهد به صورت مدرنیته‌ی عدالت‌خواه در فیلم‌های کیمیایی آن زمان تفکر شریعتی را با مارکسیسم قاطی کند.
درست 44 سال بعد از تأکید روی مدرنیته‌ی ویرانگر فروشنده‌ای فقیر وارد حریم شخصی طبقه‌ی متوسط مدرن می‌شود و به زنی که هم طبقه‌ی شوهرش است دست‌درازی می‌کند. این اتفاق شوهر و زن را که هردو جزو آدم‌های  فرهیخته‌ی طبقه‌ی متوسط مدرن هستند از نظر فکری با چالش جدی مواجه می‌سازد و چون خودشان دارند در نمایشنامه‌ای نقش فروشنده و زنش را بازی می‌کنند شبیه تقی‌پستچی به استیصال می‌رسند و همان حالت مسخ‌شده‌ی او را در پایان پیدا می‌کنند. اگر در فیلم پستچی ما با توجه به تفکر چپ و ساختار طبقاتی که فیلم نشان می‌دهد به یک نتیجه‌ی سیاسی می‌رسیم، در فروشنده برعکس به دلیل دوری کارگردان از مفاهیم چپ نمایشنامه‌ (آرتور میلر)  و تأکید روی  فردیت و شکست طبقه‌ی متوسط در ارتباط با قضاوت روی اخلاق با توجه به سقوط بخش اجتماعی جامعه، با مدرنیته‌ی ناامیدی مواجه می‌شویم که مسخ شخصیت‌ها ریشه در آن دارد. این مدرنیته‌ی ناامید با اصغر فرهادی به سینما آمد؛ مدرنیته‌ی ناامید نتیجه‌ی شکست اصلا‌حات است. اصلاحات مدرنیته‌ی معترض را به سینما آورد و هنگامی که اصلاحات داشت به پایانش می‌رسید این مدرنیته‌ی معترض با فشارها مجبور به عقب‌نشینی شده بود؛ عقب‌نشینی‌ای که از فضایی می‌آمد که دیگر نمی‌توانست جواب‌گوی نسلی باشد که با امید پشت دولت اصلاحات ایستاده بود. اصغر فرهادی فیلمساز پایان این دوران بود و به همین دلیل خیلی زود دریافت که در فضای جدید که با تحقیر طبقه‌ی متوسط شروع شده و این طبقه به داخل خانه‌ها رفته است، دیگر مدرنیته‌ی معترض جواب نمی‌دهد و باید همراه یأس طبقه‌ی متوسط اشکالات خودِ طبقه را عیان کند که از فرار این طبقه از شهر و رفتن به داخل یک ویلا شروع شد و سرانجام به یک مدرنیته‌ی نا‌امید رسید؛ تفکری که در دل روشنفکریِ آغاز دهه‌ی80 داشت رشد می‌کرد. همین تفکر بعد از فیلم درباره‌ی الی... سینمای ایران را تحت تأثیر قرار داد و نسل جوان فیلمساز را برد به سمت این تفکر و تلخی ناشی از آن. حتی روشنفکران مسلمان هم از این تفکر در امان نماندند. پایان یه حبه قند و فضای فیلم امروز و دعوت ریشه در همان مدرنیته‌ی ناامید داشت که البته این ناامیدی در آنها از صافی ذهن روشنفکر مسلمان گذشته بود؛ روشنفکری که هنوز مثل روشنفکر عرفی به باور کامل نرسیده بود و بین واقعیت و آرمان مانده بود.
با انتخابات سال 92 اگرچه با پیروزی روحانی طبقه‌ی متوسط از خانه‌ها بیرون آمد و پیروزی را جشن گرفت، اما دیگر طبقه‌ی کاملا امیدواری نبود. غرور بیجا و اشتباهات اصلاح‌طلبان در سال 84 آنها را هشیار کرده بود. می‌دانستند که این پیروزی با حضور طبقه‌ی پایین به دست آمده که بیشتر خواهان تغییرات اقتصادی‌اند و تفاهم در مذاکرات هسته‌ای. همین هشیاری باعث شد که سینمای شرایط جدید از آن مدرنیته‌ی ناامید فاصله بگیرد. این فاصله هم در تفکر روشنفکران مسلمان دیده شد و هم در تفکر فیلمسازان جوانی که حالا می‌خواستند تحت تأثیر فرهادی نباشند. حیدر ذبیحی، محافظ شخصیت‌های نظام، در مهم‌ترین فیلم حاتمی‌کیا بادیگارد به این آگاهی رسیده بود که (بعضی از) مدیران نظام دیگر  معرف شخصیت نظام نیستند. برای کسی که سال‌ها عمرش را برای حفظ جان مدیران نظام سپری کرده بود رسیدن به این آگاهی تلخ بود؛ تلخی‌ای که در کل فیلم جریان پیدا کرده بود. قهرمان حاتمی‌کیا گرچه به طور کلی از آرمان نبریده بود و داشت آرمان را در نسل دیگری جست‌وجو می‌کرد، ولی مرگش در پایان حکایت از واقع‌بینی‌ای داشت که حالا در حاتمی‌کیای پا به سن گذاشته بیشتر از آرمان مهم شده بود. متأسفانه داوران ‌جشنواره‌ی سی‌وچهارم  ارزش‌های این فیلم مهم را درنیافتند و در دامی افتادند که فضای مجازی از حاتمی‌کیا ساخته بود. در فیلم دختر هم این واقع‌بینی در نقد پدری سنتی قابل رؤیت بود. اما فیلمساز به دلیل حرکت در دایره‌ی ملتهب نمی‌خواست در نقد پدری سنتی به تفکر لیبرال از آزادی فردی برسد.
دو فیلمساز جوان امسال در اولین فیلم‌هایشان از مدرنیته‌ی نا‌امید عبور کردند و تلخی شرایط را به زبان دیگری بازگو کردند و رفتند داخل آدم‌ها و طبقه‌ای که اگر‌چه زندگی تلخ و ناکامی داشتند، اما به پوچی و استیصال نرسیدند. ابد و یک روز، ساخته‌ی جوان کم‌سن‌وسالی به اسم سعید روستایی حکایت از نگاه نسل تازه‌ای داشت که اگرچه از روشنفکری عرفی در سینمای ایران تأثیر گرفته بود، ولی فکر جوان و درک تازه‌اش از زمانه که به خلق شخصیت‌های زنده و ساخت فضای دقیق پایین‌شهر رسیده بود، سینمای واقع‌گرای جدیدی را در نسل تازه نوید داد. ابد و یک روز ملودرامی اجتماعی بدون احساسات‌گرایی بود که تأثیرش روی تماشاگر عمیق بود. فیلمی که بدون اداهای دوربینی با دکوپاژی درست و غیرمتظاهرانه به خلق فضا رسیده بود. آدم‌های زنده‌ی این فیلم در فضای تلخ به تماشاگر آگاهی را منتقل می‌کردند؛ نه سردی و دل‌مردگی زندگی طبقه‌ای به زمین  نشسته را. آدم زمینی ایستاده در غبار که می‌توانست با تقدس و ایثار و ازخودگذشتگی به داستان بیاید، با سبک جدید فیلمساز در روایت، تلفیق داستان و مستند، با حفظ درام همه‌ی آن شجاعت قهرمانان جنگ را در یک فضای رئالیستی به تماشاگر منتقل کرد. این فیلمساز ثابت کرد که می‌توان با زبان رئالیستی، سینمای انقلابی بدون شعاری داشت که طیف روشنفکر عرفی را نیز مسحور کند.
فریدون جیرانی



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code