نوستالژی

ویرانگری خودخواسته

نویسنده:
كسی در جایی نوشته بود كری گرانت شبیه آدم‌های متفكر است. اما به نظرم او بیشتر شبیه كسی است كه در افكارش گم شده. درست برعكس ژان مورو كه انگار همیشه غرق در افكارش است...
ریچارد برودی | نیویوركر، 31 جولای 2017
ترجمه‌ی هومن حاتمی

كسی در جایی نوشته بود كری گرانت شبیه آدم‌های متفكر است. اما به نظرم او بیشتر شبیه كسی است كه در افكارش گم شده. درست برعكس ژان مورو كه انگار همیشه غرق در افكارش است؛ غرق در مجموعه دانسته‌هایی خدشه‌ناپذیر كه از او آدمی متمركز و دقیق می‌سازد كه می‌داند دنبال چه‌چیزی می‌گردد. اگر آلفرد هیچكاك بلد بود چطور قهرمان‌های زن خلق كند، مورو هیچكاكی‌ترین زن فیلم‌هایش می‌شد. این همان تیری بود كه فرانسوا تروفو، یكی از وفادارترین و سرسپرده‌ترین فیلمسازان به هیچكاك، با انتخاب مورو در عروس سیاه‌پوش خیلی خوب به هدف نشاند؛ در یكی از هیچكاكی‌ترین فیلم‌هایی كه تا به حال ساخته شده.
مورو برای كارگردان‌های روان‌كاوی مثل میكل‌آنجلو آنتونیونی و جوزف لوزی هم بازیگری ایده‌آل بود؛ كارگردان‌هایی كه طرح‌های دراماتیك و تركیب‌بندی‌های بصری‌شان در خدمت فراز و نشیب‌های روشنفكری و بن‌بست‌های ذهنی بود. بازی‌اش در شب آنتونیونی در نقش همسرِ حساس و آگاهانه‌ خشمگینِ یك رما‌ن‌نویسِ معروف و خودخواه (مارچلو ماسترویانی) - در نقش زنی در جست‌وجوی هویت گم‌شده‌ی خود در ازدواج، و در تنگناهای زندگی روشنفكرانه‌ و در دل معماری مدرن ـ از بهترین فرازهای سینمای آنتونیونی است.
مورو برای تجسم ایده‌ی كلیدی موج نوی سینمای فرانسه - و تجسم ایده‌ی كلیدی هر بازه‌ی تاریخی - هم گزینه‌ای ایده‌آل به نظر می‌رسید. به همین دلیل فیلمی كه جای پای مورو را به عنوان سمبل موج نو تثبیت كرد، ژول و ژیم ساخته‌ی تروفو، اثری تاریخی است كه اتفاقاتش در حوالی جنگ جهانی اول می‌گذرد. موج نو نسل جدیدی از روشنفكران را به همراه دغدغه‌های آنها به سینما اضافه كرد (نسلی كه خودِ سینما یكی از مهم‌ترین دغدغه‌هایشان بود). اما وقتی تروفو، جوان‌ترین كارگردان موج نو، تصمیم گرفت تاریخ و فرهنگ فرانسه را از نقطه‌نظر تجربه‌ی خودش بازنگری كند، مورو به قهرمان زن مستقل و جسورش تبدیل شد؛‌ قهرمانی با آزادی شكننده و احساساتی كه فرجام تراژیك‌شان ویرانگر بود...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code